|
در زندگی کسانی مرزها درهم می نوردند که بیش از شما خطر کردن را به جان می خرند وعشق به خویشتن را را بیش از شما باور دارند!دنیای شگفت انگیزی است!اگر به فوران عشق درونت اعتماد کنی به تقدیم ان نیز اعتقاد پیدا خواهی کرد
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط محمدرضا واحدی
|
انسان های بی هدف محکومند تا آخر عمر برای انسانهای هدف دار کار کنند.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط محمدرضا واحدی
|
افسوس نخوردن برای گذشته غنیمت شمردن حال وامیدواری به آینده است. انسان دانا به جای این که منتظره فرصت باشد خود فرصتها را به وجو دمی آورد.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط محمدرضا واحدی
|
برنده : متعهد میشود .بازنده:وعده می دهد.برنده:به بررسی یک مشکل می پردازد.بازنده:از کناره مشکل گذشته و آن راحل نشده رها میکند.
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 3:17 قبل از ظهر  توسط محمدرضا واحدی
|
کار تجسم عشق است.
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 2:47 قبل از ظهر  توسط محمدرضا واحدی
|
آدم ها فقط در يك چيز مشتركند :
متفاوت بودن
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط محمدرضا واحدی
|
اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید...
اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح وپیش پا افتاده اید.... اگر سخاوتمند و نوعدوست باشید می گویند که مشکوکید... اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند ضعیف هستید... اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید... اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید٬ مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط محمدرضا واحدی
|
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد. دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سرانجام به داخل گودال پرت شد و مرد. اما قورباغه ی دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون امد بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند "مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟" معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط محمدرضا واحدی
|
رویاهای کوچک را آرزو نکن.چون قدرتی برای تکان دادن قلب انسانها ندارند
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 7:31 بعد از ظهر  توسط محمدرضا واحدی
|
همه دوست دارند به بهشت بروند اما کسی دوست ندارد بمیرد بهشت رفتن جرات مردن می خواهد
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط محمدرضا واحدی
|
حرف کسانی را که می گویند: «این کار ممکن نیست»، باور نکنید. ممکن است. شاید به تعهد، انرژی و صرف زمان نیاز داشته باشد؛ اما اگر شما بخواهید که انجامش دهید، ممکن است
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط محمدرضا واحدی
|
|
|